تبليغاتX
سخن شادان
سخن شادان
چون غمت را نتوان یافت مگر دردل شاد ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم
تخت جمشيد چهارشنبه 30 خرداد1386 17:16

عده اي آدم خوش خيال شيرازي تقاضا كرده اند تا برنامه هاي فرهنگي يا هنري و از جمله كنسرت ها در فضاي باز ازجمله "تخت جمشيد" برگزار بشه.ميراث فرهنگي شيراز هم ضمن رد اين درخواست، پاسخ جالبي داده. از اين قرار كه "چنين چيزي ممكن نيست چون مردم را در فضاي باز نمي شه كنترل كرد."طنزي كه به طور ناخواسته در اين جمله نهفته است گوياي خيلي چيزهاست.اينكه فضاي باز يعني گردهمايي،گردهمايي يعني شادي،شادي يعني سرزندگي،سرزندگي يعني تكاپو، يعني سر از درهمي و خمودگي در آوردن، خيلي چيزها را دانستن، خيلي چيزها را پرسيدن و خيلي چيزها را خواستن

وخيلي چيزهاي ديگر...رمان گلسرخ امبرتو اكو را بخوانيد بهتر و بيشتر گفته. يا فيلمش كه اتفاقا جورج كلوني هم در آن بازي مي كند را ببينيد.شادي يك مقوله سياسي است. باور نمي كنيد؟

 

زندگی نو سه شنبه 22 خرداد1386 16:41

زندگي نو را چند روز پيش تموم كردم.نصفه آخرش را كنار يك بركه كوچك ،غورباغه ها غور غور كردند و من "زندگي نو" را تموم كردم. داستان پاموك چيزي شبيه زندگي نو ما ايراني هاست كه شيفته اش شديم ولي توش جا مونديم.همونجور كه پاموك ميگه راستي چرا ريل گذاري قطار ديگه ادامه پيدا نكرد؟راستي چرا هنوز تو ايران قطارها لك لك ميروند؟اما پاموك عاشق اتوبوسه عاشق حركت، و زندگي نو يعني حركت.تونمايشگاه كتاب،با ارسلان فصيحي مترجمش حرف زدم."  نام من قرمز" را هم تا چند فصلش را ترجمه كرده اما اونطور كه آقاي حسين زاده ناشرش مي گفت گويا سنگين ترند كه به دست ارشاد نسپارند.

داشتم مي گفتم با صداي قورباغه و داخل حس سير و سفر، كتاب خوندن اون هم داستاني دارد.مي دونيد كه دريا و طبيعت ما هم تفكيك جنسيتي دارد.خوب حرفي نيست اينم روي چيزاي ديگه.اما همين محدوده جنسيتي تمتع از طبيعت هم باز قيد و شروطي دارد بايد ببينيد كي پرده ها را مي ندازند پايين و خانوما مجازند به آب بزنند و از اون جا كه چندان مقوله تفريح و خوشي تو ايران سكه نيست عطاشو به لقاش مي بخشيد و ترجيح مي ديد تا اون جا كه طبيعت بكر از بخشنامه و قيد و بند در امانه بهش پناه بياريد.دست آخرم كتابتونو از تو كوليتون در بياريد كه همين انگار بهترين خوشيه.اتفاقا همون موقع داشتم به تجربه هاي متفاوت زندگي و درك زندگي در اين جهان بزرگ فكر مي كردم.يك دوست ايرلندي دارم كه فقط كتاب تخصصي كارش و رشته تخصصيش را مي خونه.نمي شه در مورد فلان مباحث روشنفكري يا فلان نحله فكري و فلسفي و سياسي باهاش زياد حرف زد اما در عوض حس مي كني اين آدم چه نگاه عميقي به زندگي دارد.مي دونيد فرق ما با اونا چيه؟ اونا بيشتر از اينكه با حرف زندگي، سرو كله بزنند با خود زندگي سرو كله مي زنند.حالا در عوض يك دوست فيلسوف ماب وطني دارم.به همه چي ميگه تصوره اين يك تصويره.يعني همه فكت هاي دوروبرش را تصوير مي دونه و با اين تصوير فقط گيج مي خوره.

مقدمه طاعون كامو را اگر بخونيد دقيقا اين تجربه را به لطيف ترين وجهي گفته اينكه نيازمنديم نورآفتاب و وزش باد به صورتمون بخوره، نيازمنديم از زندگي پر وخالي شويم.وشايد همين هم گره كار ماست.بخشي اصلا نمي خواند و بخشي فقط سر در گرو كلمه است.اما فرصت تجربه زندگي و مطالعه كتاب هستي، با تمام خوشي ها و زشتي هايش ،آدم هايش،رنگهايش،زيباييها، سر مستي ها ورنج هايش...كمتر چيزي است كه خودمان را در جذبه اش بيابيم.و براي خنده هم كه شده به يك مثال دست پايينتر پايان دهم.زني سالخورده درفاميل داشتيم كه همسرش جزو حلقه روشتفكران دهه 30 و 40 بود.هميشه مي گفت روشنفكرها بدترين شوهرها هستند.اون اينو با انزجار مي گفت شايد چون همسر روشنفكرش هيچگاه زندگي نكرده بود،هيچگاه آدمها را نشناخته بوداماحقا كه خيلي كتاب خونده بود.

 

از الازهر تا تهران یکشنبه 13 خرداد1386 17:40

وقتي رابطه جنسي يك چيز دولتي مي شود مي شود برايش بخشنامه صادر كرد. اين فقط براي لباس و سرو شكل آدم هانيست.نقل است كه در اروپاي شرقي در مورد مسائل رختخواب آدمها هم تصميم گيري مي شد.البته من سر كلاس سعي كردم به بقيه بگويم اين يك مشكل اجتماعي است و آنها كه اين تصميم ها را مي گيرند كه تيتر يك روزنامه مي شود هم مي خواهند يك جوري مساله را حل كنند.اما مي دانستم كه مساله ساده تر از اين حرفهاست.ما توي خيلي از مسايل مانده ايم و اين در حاليست كه مردم راه زندگي خود را مي يابند خيلي از مسايل اجتماعي با بخشنامه حل نمي شود. روابط و سازو كارهاي اجتماعي در عرف نانوشته است.حتا اگر معضلي هم بود بايد خيلي عميقتر و غير مستقيم تر وارد شد.اما درست همانطور كه شيخ الازهر آنقدر به مساله خلوت زن ومرد كارمند درمحل كار فكر كرده كه فتوایی مي دهد كه خود هم سلكي هايش هم توش مي مانند كه اين ديگه كدوم صيغه اي است و آدم جلوي همون غريبه ها كه غربي ها باشند نمي دونه چه جوري توجيه كنه.اينجا هم اگه مردم دارند زندگي خودشونو مي كنند يك عده مي شينند انقدر فكر مي كنندو دست آخر ازدواج موقت را حل المسايل مساله اي قرار ميدهند كه گويا بيايي سرش را خوب كني كورش كني.ولي كسي فكر نكرده با عوض كردن اسم چيزي عوض نمي شود.مگر اينكه اگه حالا پنهاني خيلي كارها مي شود اونوقت بايد به عيان شدن خيلي چيزهاي ديگر هم فكر كرد.و خودتان مي دانيد كه چيز چه واژه پركاربردي در فرهنگ  ماست.  حالا بماند که خانومها باید به ضرب باتوم هم شده موقرانه لباس بپوشند اما تکلیف این بخشنامه با نگاه عرف و اجتماع و همان مردهایی که برایشان قانون تعیین می کنند چه می شود، شاید خیلی مهم نیست.

روزی که جمعه دوم خرداد بود چهارشنبه 2 خرداد1386 16:6

امروز چهارشنبه دوم خرداد است يك روز هم جمعه دوم خرداد بود.حالا اين دو، دوم خرداد با هم خيلي فرق دارند.واقعا نمي دانم بگويم ايكاش امروز هم جمعه دوم خرداد بود.اين اوج نوستالژي دردناك است كه فكر كني وقتي جمعه دوم خرداد بود براي اجراي حجاب اسلامي باتوم تو فرق خانومها نمي كوفتند سالها پيشش اول انقلاب به تظاهرات خانمهاي كه شعار داده بودند يا روسري يا توسري، انقلابي هاي آن زمان آجر پرت كرده بودند اما ديگر نه در روزي كه دوم خرداد جمعه بود.آن روز، وقتي دوم خرداد جمعه بود، اراذل و اوباشي كه هيچ كس نيست بگويد چرا اراذل و اوباش شده اند را آفتابه به دهن، دور شهر نمي چرخاندند. انگار كرامت انساني روزي كه جمعه دوم خرداد بود، شكل ديگري بود.فرق، فقط يك جمعه و چهارشنبه است اما نمي دانم چرااين دو روز انقدر متفاوتند. تقويم ايراني، چشم ديدن جمعه دوم خرداد را نداشت اما در عوض كاري كرد كه هر هفت روز هفته اي كه در گردش خورشيدي زمين به نام دوم خرداد بيفتد،سالي رو به جلوتر را به ياد آدمها نيندازد.تقويم ايراني با دوم خردادش لج كرد اما نمي دانست اين ترمز لجوجانه، از قانون اينرسي پيروي مي كند.وقتي به شدت ترمز مي كني به عقب پرتاب مي شوي.

سعي مي كنم حالا كه دوم خرداد، چهارشنبه است زياد درگير حس نوستالژي نشوم، زياد به تقويم ايراني فكر نكنم. سالهاي آينده تقويم هاي زيادي چاپ خواهد شدو شايد جمعه ها و چهارشنبه هايي كه در آن تقويم ها تيك ميزنيم ما را به نتايج معقولتري رسانده باشد، به آموخته هاي بيشتري.شايد ديگر به جمعه هاي قبلي اش حسرت نخوريم وفهميده باشيم كه اين يك سير است. وقتي دوچرخه سواري مي كني با درخت روبرو نمي شود لج كني با دست انداز صبوري ميكني . از ركاب زدن خسته نمي شوي و مي داني كه ركاب زدن پرواز كردن نيست. پس نمي پري و به لعنت و هوراي ديگران زياد از جا در نمي روي.

مي روي تا برسي. البته اگر بداني به كجا مي خواهي بروي واين را در آن جمعه اي كه دوم خرداد بود نه تازه به مسند وشهرت رسيده هایي، كه هياهوي بسيار براي هيچ مي كردند، مي دانستند و نه آن عوامي كه از چشمش به جاي مخش فرمان مي گرفت.