راستش اينكه آدم صبح اول صبح بزنه اونور تهران، اونم با يك راننده آژانس ملنگ بخواد بره تو يك دبيرستان دخترونه براي بچه ها از روزنامه نگاري حرف بزنه، خيلي هم روي دل آدم نيست.اما راستش تازگي ها خيلي دلم مي خواد با نسل جوونتر رابطه مستقيم تري بگيرم اونا واقعا جالبند بمب انرژي و تشنه دونستن.من انرژيشونو مي خوام ودرسته كه خيلي نمي دونم ولي چيزايي مي دونم كه شايد اونا كمتر بدونند.خلاصه بنا به دعوت مدير، من بايد از روزنامه نگاري براشون مي گفتم.اول ازهمه بايد مانتو روشنمو مي پوشيدم نمي خواستم خاطره بصري اونا سياه وگرفته از يك روزنامه نگار باشه و هرچند حدود ساعت 2 نصفه شب هلاك خواب بودم به هر مرگي بود مانتو سفيدمو اتو كردم.اما قبلش،در آخرين لحظات كه فكر مي كردم چي بگم ديدم بهتره چند تا فكت برجسته به جاي زياده گوييهاي رايج مي ارزه.خلاصه شبش يك مرور دوباره به ماجراي واترگيت كردم وبعد از 4ساعت خوابيدن صبح آلزايمر گرفته بودم اسم فالاچي يادم نمي مد. انقدر داوينچي و لوييچي كردم تا آخر فالاچي خودش از رو رفت اومد.
حالا يك سالن دختر سياه و سبز دبيرستاني،انگار همشون شكل هم بودند.هيچ تفاوت رنگي طفلكا نداشتند.من از تايمز و نيوزويك براشون گفتم از جنيفر لوپزهم موقع حرف نشريات زرد گفتم كه زياد خسته نشند.از مصباح زاده قبل از انقلاب واولين روزنامه رنگي كرباسچي،ازجنسيتي بودن مطبوعات دولتي و اينكه وقتي موقع جنگ عراق داوطلب رفتن به بغداد شدم مدير مسئول، خيلي عاقل اندر سفيه گفت:" ما ناموسمون را اونجا نمي فرستيم" و حتا اخيرا از جانشيناشون هم شنيديم كه براي دبير سرويسي اعتقادي به كار خانوما ندارند.اما گفتم دبير سرويس خارجي شرق يك خانوم بود. اما اينم گفتم تا يك خانوم پيشرفت مي كنه ميگن آهان با فلان رييس مرد با فلان سياستمدار ريخته رو هم. با اين حال نتونستم نگم بچه ها بخونيد،هر كار ديگه هم مي خواهيد بكنيد شيك بپوشيد، تفريح كنيد، ورزش كنيد، برقصيد، اما بخونيد چه بخواهيد بچه تربيت كنيد، چه رييس جمهور انتخاب كنيد، به دردتون مي خوره.من اونا رو با علامت بزرگ يك روزنامه نگار گذاشتم و اومدم با چراي هميشگي يك روزنامه نگار.
ولي باور كنيد برگشتنه وقتي راننده آژانس با راننده اتوبوس كورس گذاشته بودهر چي چرا بود يادم رفته بود اخه جوونك قبلا راننده آمبولانس بوده.
حالا خودمونيم ولي روزنامه نگاراي ما چقدر مي تونند بگن چرا؟
به همين بسنده كنيم،نمايشگاه كتاب تفالي است بر وصف الحال جامعه ايراني،بر آنها كه كتاب مي خوانند، برآنها كه نمي خوانند، به تور يك هفته اي هم فال و هم تماشا، به عطش اجتماع به عطش گردش خوردن گشتن ،به سر گشتگي نظم ،به پراكندگي، به سانسور كتاب و قناعت به تجديد چاپ ،به دلخوري دراز جامعه نشرو لب فرو خوردگي كتابها.به همين بسنده كنيم به ميراث يك اتفاق ،به جلدهاي قديمي به سطور نخوانده ،به جامعه كتابخواني كه كتاب مي خواندامادر پستوي خانه اش ،و به خستگي جامعه اي كه كتاب مي خرد و چشم مي بندد.
من دارم از باران لذت مي برم از بهار از گلها درختها از پياده رو كوه …اولش اين يك لذت نيست يك جور فرار به جلوست. اما كم كم ميبيني اين هم لذت بدي نيست.مي توان غرق در طبيعت شد اماشرنگ زمان و مكان دوباره كاسه اي از آب يخ به رويت مي پاشد.دوباره پرتاب مي شوي به سوي واقعيت عرياني كه همه جا از ميدان هاي خبر ساز تهران تا پيشاني روزنا مه ها، نه اينها كه چيزي نيست روي هر تاقچه اي از اندروني و بيروني زندگيت نشسته است.دود كش اين خانه گرفته است حالا به جاي جوهر خودنويس ، با انگشت مي شود روي دوده ديوارها نوشت.
ديروز مينا مهمان من بود. از سر كار مي آمد خسته با مقنعه دوده گرفته اش و كفشهاي واكس نخورده اش به جاي سلام گفت دلم پيچ مي خورد.دخترك با مقنعه و پوشش كار دولتي گرفتار وسواس رواني دستگير شدن به خاطر بد حجابي شده. نمي دانستم بخندم يا گريه كنم.ولي جدي بود دختر27 ساله از ترس خواهران پليس دل درد گرفته بود، گريه مي كرد.در جامعه اي كه زنان روز به روز در معرض ام اس،افسردگي، سرطان سينه واسيبهاي رواني هستند، حجاب بهانه خوبي براي سياست است.
ولي باران عجيب زيباست بهار نشئه آور است.اپيكور آدم خيلي خوبي بوده است.
ديروز خانمهاي پليس دست به سينه با پوشش سياه ميدان محسني ايستاده بودند،دو تا دختر رد شدندزير لبي گفتند:" بيچاره ها اگه درس خونده بودند يا تخصصي داشتند حالا مجبور نبودند اينجابيكار وايسند يقه ما را بچسبند."اون يكي هم گفت:" آخي هيچ كسم دوستشون نداره!"اونا ريز خنديدند و از زير نگاه ماموران حجاب لغزيدند.
راستش اين موضوع كم اهميت تر از اونه كه آدم در موردش بنويسه . كاش حداقل تو يك كشور اسلامي هم چنين بساطي بود آدم كمي دلگرم ميشد.
