تبليغاتX
سخن شادان
سخن شادان
چون غمت را نتوان یافت مگر دردل شاد ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم
اگه اینجا بود... چهارشنبه 29 شهریور1385 18:13
 

اين خانمي كه اين جا ميبينيد هم اكنون در فضايي بيكران است. ان بي كرانه گي كه خيلي ها ارزويش را دارند شايد هم لحظه اي به ان لحظه فكر كرده كه از فراز بالكن خانه اي در مشهد به ستاره ها، ارزو مي گفت.ديروز با يكي از دوستان در مورد اين كه اجازه نداده اند پرچم ايران روي لباسش باشد حرف ميزديم.كه دوستم گفت خوب درست بوده پرسيدم چرا گفت" خوب براي اينكه اين فرد رفته امريكا كه توانسته خودش را اينطوري بروز بدهد اگه اينجا بود كه الان سر خيابون تخت طاووس ايستاده بود.

اول كمي به نظرم بي رحمانه امد اما حقيقت دردناك است.البته اين بدان معنا نيست كه هر كس هم رفته انور اب، جايي رسيده من ايراني هاي زيادي را انجا ميشناسم كه در دل دنياي مدرن، خرافي ترين عناصر ايراني بودن چاشت زندگيشان است.اما اين سوي قضيه هم درست است. از انجهت كه پرورشم ميدهند ميرويم.اتفاقا امروز مقاله اي هم از نوشابه اميري در مورد فالاچي خواندم.سرد ودردناك به اينجا رسيده بود كه" فالاچي در روزنامه اي مي نوشت كه توقيف نمي شد.اصلا مجوز نمي خواست.سرذبيرش از بالا تعيين نمي شد.سانسور نمي شد...

همكار ديگرم هم گفت:پول" پول هم ميتواند يك شرط مهم باشد اما ايا هر پولداري سازنده است. پول به خودي خود هيچ ارزش ذاتي ندارد.اين حجم كارافريني است كه ان را به يك كالاي ارزشمند تبديل ميكند.حالا فكر كنيد هزاران انوشه و حميد و..با استعداد و پر انرژي يا اضافه كنيم پولدار دور وبر شماست.اما در يك جامعه افقي ،ادمها هميشه افقيند.

راست ميگفت ان دوستم. اگه انوشه نرفته بود حالا خيلي درگيري داشت.اصلا به نظر شما از همين اسمش شروع كنيم اين نشان نمي دهد يك ادم مساله دار است؟ بقيه چيزها بماند.

بتهون هم بسته شد دوشنبه 27 شهریور1385 12:38

اگه به سمت ميرداماد راه بيفتيد مي تونيد انگيزه هاي متفاوتي داشته باشيد.عموما تفريح عمده دختر پسر هاي ايراني پاساژ گردي است.اما زياد افسردتون نكنم. توي همين راسته دوبار ميتونيد كمي تا قسمتي مست بشيد.يكي يك مغازه گل فروشي است كه گلهاش واقعا به روتون ميخندند انقدر شادا ب و رنگارنگند كه دقيقه ها مي تونيد فقط نگاهشون كنيد و خيالتون هم راحت باشد كه فروشنده مثل يك تله چسبناك دورتون نمي چرخه.ويكي ديگه كه ديگه نمي تونيد همونطوري كه گفتم بشيد، فروشگاه موسيقي بتهون بود.بله بتهون هم پلمپ شد. سالهاست موسيقي در كشور ما پلمپ شده.اين روز ها سهام بسته شدن داغ است.تا بسته شدن بعدي...اما اينم بگم ايا كسي مي تونه ذهن ادمارو اگه خودشون نخواهند ببندند؟خيالتون راحت بازم ميشه مست شد ولو شهرمون پلمپ و توقيف بشه

اخرین شرق سه شنبه 21 شهریور1385 14:38

روزي ديگر و دوباره پرده ها را مي كشيم مطمئن باشيد هركه هستيد و هر كجا زندگي مي كنيد اين عادت هميشگي و ناخوداگاه همگي ماست و مي كوشيم از خورشيد به هر نسبتي و به هر سهمي چنگی به دست اوريم.آري چه شاد و چه غمگينيم. اما در حقيقت از هردو نيز باز مانده ايم گويا هريك از ما پيشي گرفته اندو ما باز مانده ايم.

 چراغ  ديگري خاموش شد.ديروزآخرين شرق را به خانه بردم.آخرين شمع را به فراغت خاطر انقدر ميتوانيد نگاهش كنيد تا اخرين سو سو را بزند.اخرين جرقه ها را نيز در كام  سرد خويش بريزد. حالا اين شماييد و بستري از موم سرد. اين شماييد و رويايي دگر. شمع اخرين و بهترين روياي سرزمين هاي سردسير است.    
توهم شادی سه شنبه 21 شهریور1385 14:34

چراغاني اين شبها و تقلاي مردم براي شادماني رويه نويي از نوع نگاه به جشنهاي مذهبي را پيش رو ميگذارد.اين چند شب، اصفهان زيباي چراغاني بود كه پر ازتمنا بود.اين شهر هميشه براي من فوق العاده است.هر بار بيش از گذشته.طنز و صراحت و عقل معاش مردمانش، مسجد شيخ لطف اللهش تا سنگفرشهاي محله جلفا، ان واژگان سره مردمان بوميش و ان زنده رودي كه در قلب شهر از تپيدن نماند. ازحمله اعراب پشت دروازه هاي گي تا بي قيدي سلطان حسين در گوشه هشت بهشتش  تا قتل عام تيمور تا ميدان چوگان نقش جهان اصفهان هميشه الگوي شهريست ولو اينكه اتهام مركز نشيني و در دانگي حكومتها را به دوش بكشد.كه اين از گناه اين شهر نيست از افت سيستم مركزگراي دولتي است.

اما اين چند شب سيمهاي چراغاني سر در كلاف بودند.نام جشن روحيه مردم را به توهم شادي وا ميدارد.شنبه شب مردم در چاردري اتومبيلهايشان جشنهاي كوچكي داشتند در كوچه ها هم مردد روشن كردن ضبطها هر چند كه مجازو قانوني بودند.شهر پر از ماكت و چراغ و ديگ و شيريني بود.اما تناقض هميشه خودش را مي رساند اين بار عجول وبي طاقت، تهاجمي و نمايشي.مانور شب نيمه شعبان سويه ديگر جشن مولود است.ده ها و صدها موتور سوار با بر چسب "يگان امداد" كه تقريبافقط نامش جديداست شب پر كاري داشتند.اكثر مغازه هاي بازار و ميدان نقش جهان سور شيريني مي دهند ماموران اجازه پخش هيچ موزيك مجازي را نمي دادند.يكي از انها گفت" همشون يك مشت اشغال هستند." من انشب زياد نتوانستم در توهم شادي بمانم امابا پديده تقريبا جديدي  در جامعه شناسي مناسك و جشنهاي ايراني روبرو شدم.جشنهاي خياباني رويه معمول همه جاي دنياست.محلي براي مهار انرژي سركش و خسته شهرنشينان، هر يك به بهانه اي.اما نقاشي خياباني واقعيت هاي جامعه ما نمي دانم سر از كدام مكتب نقاشي سر در مي اورد.تكنيك كوبيسم از ويرانه هاي جنگ جهاني دوم سر براوردو پيكاسو با ان سبك عجيب و خلاق، درد و خرابي دروني ان مردم و ان سالها را به پرده كشيد.اما تناقض مذهب، سياست، شادي وانرژي انباشته و سردر گم جمعي جامعه ايراني را با چه تكنيكي مي توان در كنار هم چيد. در انتظار ابرمردان ايستادن ، راحتترين راه براي استتار مردان كوچك است.  

 

از زیر اسمانهای جهان تا زیر یک سقف کاذب شنبه 11 شهریور1385 15:30

طرفدار سرسخت گاندي اين روزها از زير سقف اوين بيرون امدشايد بدون اينكه راهي به زير اسمانهاي جهان داشته باشد.رامين جهانبگلو حرفهاي زيادي زداو سعي كرد خوب جملات را ادا كند امادر يك چيز نمي توانست دخل وتصرفي كند وان چهره برافروخته اش و ميميك عصبي و خارج از حدش بود.همانطور كه مثل يك ترجيع بند تكرار مي شد" ان جا همه چيز در حد خوبي است" اما يك چيز ديگر هم هست انجا يك چيز كم دارد ان هم يك make-up وگريم چهره براي كساني است كه قبل از هر چيز بايد مصاحبه كنند. از اين جهت چهره و سخنان جهانبگلو هارموني نداشت. البته اين يك نكته را كلا همه شنوندگان وبينندگان بهتر است زير چشمي ناديده بگيرند.همه چيز كه با هم جور نمي شود.گاهي ادم حرفهاي قشنگي مي زند اما صورتش دو دو ميزند.

جهانبگلوادم بي تكلف وارامي بود چه اگر غير اين بود لقاي هاروارد و سوربن را نمي بخشيد تا بيايد ان هم نه در دانشگاههاي ايران كه هر از چندي در يك جشنواره دانشجويي يا يك روزنامه حرفهايش ودرسهايش را بگويد.با اين حال مادرش زماني دل پري از بعضي روزنامه ها ان هم پر تيراژ ها داشت.ما ايرانيها در كار جمعي چون خيلي پر طاقتيم با نخبگانمان هم گاهي نمي توانيم كنار بياييم.جشنواره دانشجويي سال83جهانبگلو روي يك صندلي قديمي پشت به تخته سياه مي نشست وبا وجود كسالت، بعد از كلاس هم مدتها با سوالات دانشجويان سر پا مي ماند.همان زمان 2 ساعتي با او مصاحبه كردم امادر عين بي حاشيه بودن مطلب به چاپ نرفت بعد ها فهميدم كه از اين اقا بهتر است چيزي چاپ نشودالبته هنوز ان موقع جهانبگلو كارمند رسمي سيا نشده بود!

خودش بعدها گفت كه ميداند موضوع از كجا اب مي خورد.از قرار معلوم، زماني مدير قبلي همان روزنامه، سرپرست فرهنگسراي ارسباران بوده .جهانبگلو تصميم مي گيرد در حاشيه سخنانش در ان فرهنگسرا فيلمي از تشيع جنازه سارتر پخش كند اما ان رييس اجازه نمي دهد.كه گويا با اين واكنش رامين روبرو مي شود كه" ارزش اين كار را نمي فهمد".و همين، انقدر مي ماند تا در تئوري چرخش مديران كه هميشه و همه جا پيدا مي شوند، بعدا در مقام مدير مسئولي روزنامه ان كينه به بار مي نشيند و كلا هر صحبت يا مصاحبه اي با رامين تحريم ميشود.

نتيجه گيري:

1-مواظب باشيد با هيچ مديري در هيچ مقطعي كل كل نكنيد چون ممكن است از انجايي كه دلش خيلي بزرگ است حرف شما يك گوشهاي بماند و چون مديرها هميشه مديرنديك جايي ضربه شصتش را به شما نشان دهد.

2-هيچ وقت هوس نكنيد زير اسمانهاي جهان برويد چون ممكن است مجبور شويد چند روزي تا چند ماهي زير سقف يك جاي ديگر كه همه درهايش هم بسته است برويد.

3-اگر در هاروارد يا حتا يك كالج خارجي نه چندان مشهور هم درس خوانديدهوس نكنيد مغزتان را به اب و خاكتان بر گردانيد بلكه بهتر است مغزتان را فراري داده و دست از احساسات وطن دوستانه و اين رديف چيزها برداريد.

 

مواظب باشید کارگران مشغول کارند! یکشنبه 5 شهریور1385 17:26

گفتنش خالي از لطف نيست امااگر خواند نش  به چشم  self- ad نباشد( اين اصطلاح را خودم ساخته ام).

چند شب پيش خسته از حجم بادكنكي يك روز كاري، دور از چشم خورشيد، تدارك يك فنجان چاي را در خانه مي ديدم كه تلفن صدا كرد.صدا اشنا بود وبسيار هم، اما براي اولين بار از خانه ام ان را مي شنيد.مترجم فلسفي و انديشمند كهنه كاري كه از غرض حضورش نيز بسيار به دل مي نشيند.من شق القمري نكرده بودم ( گزارش بزرگداشت فرديد در خانه حكمت وفلسفه) اما افرين و صحبت استاد شنيدني بود از ان جهت كه باور كنيد لذت هم سخني با همنشينان واقعي دنياي دانش وشناخت ،با هيچ گروه ديگري برابري نمي كند.

من بارها به اين مساله فكر كرده ام به حضور روشنفكران در جوامع پيشرفته و حضور انان در جامعه خودمان.رفتار اين روشنفكر و بازخورد او نسبت به مطلبم من را به ياد همان انداخت.برخي رگه هاي مشترك كه ادمي را به وجد مياورد.شايد شنيده ايد كه اين منش اخلاقي سارتر بوده كه در خيابانهاي پاريس راه مي رفته است سر هر پيچي و چهارراهي مي ايستاده وبا مردم ،جوانان ودانشجويان بحث مي كرده در حقيقت اين روشنفكران و نويسندگان قرن بيستم بودند كه سنت كافه نشيني را به ويژه در  فرانسه رواج دادند. شايد ابشخور اصلي چنين رفتاري به دوران باستان برگردد چون سقراط هم عادت داشته كه همواره در حال قدم زدن در كوچه ها با شاگردان خود وحتا مردم بحث هاي خودرا انجام مي داده.

اما چنين حضوري در متن، در سنت روشنفكري ما كمتر است. حال نگاه كنيد كه همين مقوله وارداتي اما پسنديده در كافه هاي ما چه وضعي پيدا كرد.اليتهاي جامعه كمتر به كافه رفتند تا با مردم قهوه اي بنوشند اين شد كه از كافه نشيني چيزي بيشتر از يك ژست باقي نماند. هرچند كه بي انصافي است كه از تاثير زمينه هاي تاريخي وسياسي نگوييم و از سويي اينكه روشنفكري همواره چون قرون وسطا در ايران چون يك گناه تكفير شده است.امادر نهايت روشنفكري و انديشمندي از پشت ميزها امكان پذير نيست.وقتي روشنفكري كه برگردان زبان غولهاي فلسفه غرب و استاد شناخته شده اين حوزه است  ارتباط با سطوح مياني تر اين حوزه و همصحبتي با يك روزنامه نگار رابا يك كلام و ارتباط ساده برقرار مي كند ادمي كمي خاطر جمع مي شود كه بنيان روشنگري نهادينه شده است.واين را هم بگويم كه در تمام اين سالها- كه ما اندكي خوشحال شديم وباقيش را به حسرت ومحاكمه خودمان گذرانديم- بود كه پاي اين گروه از كتابخانه ها و خانه هايشان به ميان دانشجويان، تالارهاي سخنراني و جشنواره هاي فرهنگي كشيده شد.

من ان شب بسيار مسرور شد م اما نه از ان جهت كه پيشتر انها را از نزديك نديده بودم يا انها ادم هاي غريبي هستند.از اين رو كه انها را در متن، در گفتگو و در توجه به نسل دورتر از خود يافتم.از اينكه اگر نه در سرسراي شهر ميتوانيم همديگر رابيابيم اما دنياي مدرن ،شهر را با كابلها وبا دكلهاي صوتي درازي ساخته است.فقط مواظب باشيد كارگران مشغول كارند!