شنيده ايد بعضي مواقع ادمها به طرف هم بشقاب پرت مي كنند، به تعبير لمپني كافه به هم ميزنند،به تعبير خانگي بشقاب تو سر هم ميشكونند و گاهي هم بعضي ها فراتر از اين ميروند ودچار توهمات فضايي مي شوند وبه جاي بشقاب شكوندن بشقاب پرنده در اسمان شب سير ميكنند كه البته اين يكي بعدا معلوم ميشود دستگاه هاي فوق دوربرد رديابي بوده است. تا ديشب كه داشتم عكس هاي بشقاب شكوني روي پشت بامها را مي ديدم.كارناوال جالبي بود. خدا ميداند ان سربازهاي مامور و معذور بعد از چند وقت يك تفريح درست حسابي كرده اند و دلي از عزا در اورده اند. اول به شيوه شنگول ومنگول يك اقايي ميرود در خانه را با احترام ميزند اما از انجايي كه هيچ خدا بنده ای يا در خانه يافت نميشود يا اصلا نيازي به كسب اجازه از طرف او نيست سربازها و ان اقا همگي دسته جمعي به روي سن پشت بام ميروند.اينجاست كه جشن بشقاب شكوني اغاز مي شود.خلاصه خدا قوت گاهي ميشكوندند گاهي از پشت بام ميانداختند پايين .بعد هم عروس خانمها را يعني همون ديش ها را استتار كرده پشت يك وانتي مينشونند وبوق بوق زنان به حجله ميبرند.
راستي اما اندر معماي همين بشقاب فكر مي كردم.اگر من هم يك روز اكس بخورم و هوس بشقاب شكوني به سرم بزنه يا حتا بشقابهاي بقيه راهم بشكنم ايا اصلا ممكنه بعدا مشكلي پيش بياد.اما راستش اگه تموم بشقابهاي دنيا هم بشكنه دنيا پر از قاشق چنگاله.تا قاشق چنگال هم هست حالا ما كه ديگه با هم اين حرفا را نداريم.تو پيركس تفال باور كنيد همين مجمعي هاي قديم مادر بزرگهامون هم ميشه گذروند.وانگهي خدا كه بهمون دست داده.مهم امر مقدس خوردنه.مهم اينه كه ملت، ملت پر اشتهايي است .غده هيپوتالاموس هم كه شوخي بردار نيست.هرچي باشه معده ادمها از بالاترين منطقه احداثيشون يعني مغز فرمان مي گيره.
اما فقط اين نبود.فكر كردم خودمو چندتا همسايه روبرويي كه قلم و چنگالمون هميشه ميتونه روبراه باشه مساله نيست.كسايي در بين اين ملت گشنه هستند كه زياد نمي دونند اصلا گرسنگي از اين قسم چيه و سير شدن يعني چه.خوب همه هم نبايد در مورد همه چيزاي دنيا فكر كنند همه منوي غذاشونو نميدونند ولي بالاخره بايد شام وناهارشون بگذره .اونا چيزايي مي خورند كه به فكر هيچ ديش پشت بومي هم نمي رسه.به فكر من وشما هم حتا.*
حتما براتون خواهم نوشت از پسر ودخترهايي كه زيادم بشقاب يا قلم و چنگال براشون فرقي نداره.اما اشغال تو ابراهه هاي اين شهر به وفور يافت ميشه.ملت بشقاب نداشته باشند قلم و چنگال نداشته باشند،حالا هر چي ديگه خورد ببخشيد كي به كيه؟!!
*اين يافته جديد من در دنياي سر به توي جوانان اين شهر است ، خواهم نوشت.
ظاهرا وصداش را زياد در نياورم گويا خيلي وقته به روز نشده ام. مي شود به گردن وقت انداخت وقتي كه هم تمناست هم مصاحبي كه گاهي به سادگي از دستش مي دهيم. مي گويند منتهاي ارزوي ميكل انژ اين بود كه پا از دايره زمان بيرون بگذارد."چه خوشبخت است روح انجا كه ديگر زمان به شتاب نمي گذرد" *
اما در گرماي تموزي مرداد ماه ايراني چيزي براي شتاب وجود ندارد.مرداد ماه بي مرگي است وشايد از همين جهت بود كه اين روزها در گوشه گوشه تهران هر حلقه اي بر گردي نشستند بر ميراث بجا نمانده مردادهاي گذشته شعر خواند ند.بر مشروطه و28 مرداد بر دين و مدرنيته و براستاد هميشه زنده جليل شهناز...
با اين حال فرق ما ايرانيها در تابستان با ديگران اين است كه بيشتر به دنبال سايه هستيم به دنبال سقف و مامني ما از مرداد ماهمان لذت نمي بريم چون قبل از ان باراني نخورده ايم كه حالا از افتابش بخواهيم بچشيم.
بگذريم، مرداد ماهتان را بيشتر ازاين مردادي نكنم هر چند كه گذشتگانمان نامش را بي مرگي گذاشته اند.
با اين كوتاه بسنده كنيم تا ضيافتي ديگر كه البته نه مهمان من كه مهمان جاي پاي شما!
* از اشعار ميكل انژ
راستش بعد از اينكه اين كتاب را ( كه الان ميخواهم برايتان بگويم) خواندم كمي اعتماد به نفس پيدا كردم چون فهميدم ادمهاي خنگ و كودن همه جاي دنيا هستند.البته يك چيزي كه در اين كتاب ميگويد اين است كه به ادمهاي كودن نبايد گفت كودن چون خيلي از اين لفظ بدشان مي ايد.تست روانشناسي خوبي هم براي خنگ سنجي خودمان است انهم بدون اينكه لو برويم.
اما شوخي كردم زياد ربطي هم به كودن شناسي ندارد.راستش من يك پسر داييteenager دارم كه درس اصلا نمي خواند اما در عوضش تا بخواهيد كتاب مي خواند.چند روز پيش انجا بودم كه كتاب" ناتور دشت" نوشته سلينجر نويسنده امريكايي را تازه خوانده بود.وقتي نمي برد بخصوص كه نصفيش را در اتو بوس خواندم و گاهي هم نمي شد جلوي خنده ام را بگيرم و بعضي ها نگاهي از سر تعجب بهم مينداختند.اتوبوس روانشناسي جالبي دارد.ادمها يا خيلي اخمو هستند يا يكباره پر هيا هو ميشوند. به ويژه خانمها.البته اگر كسي يك اتوبوس سوار هميشگي باشد فقط به رسيدن فكر ميكند و از راه هم هيچ لذتي نمي برد.لذت در اتوبوس اين هم خودمانيم از ان مقولات بورژوانه است كه براي كلاف شهر تهران بيشتر به يك شوخي مي ماند.
بگذريم، شايد اين تعبيير من باشد ولي نويسنده از زبان يك دانش اموز دبيرستاني"هولدن" مدرنيته را به چالش ميكشد نوعي خواهش پست مدرني البته اگر اسمش را ايده اليست نگذاريم.هولدن توي هيچ مدرسه اي بند نمي شود نه از كند ذهني بلكه از باهوشي.مشكل او فقط مدرسه نيست ادمهاي زرنگ وحتي مدرن دورو برش يا حتي سرگرمي هاي مدرنيته براي او جز دلزدگي ندارد.عشق سينما دارد ولي از سينما متنفر است. ازيكطرف كنايه به هاليود ميزند و از يك طرف هم چون وقتي كسي كارش را خيلي خوب انجام ميدهد به نظر او يك جاي كار ميلنگد. نويسنده گاهي چنان ايده هايش را در قهرمانش باز سازي كرده كه شما دقيقا حس ميكنيد هولدن نقش بيان نظر نويسنده را خيلي خوب بازي ميكند.خوب ما در يك جامعه مدرن زندگي نمي كنيم اما در همين وانفساي مدرن بودن يا نبودن جامعه ايراني مي توانيد به يك همذات پندار دردناك ولي مفرح هم برسيد.هولدن تمام فكرش اين است "اردكهاي سنترال پارك زمستونا كه درياچه يخ ميبند كجا ميرند.درست مثل تهران خودمون راننده هاي تاكسي بهترين هم صحبت در مورد حرفايي هستند كه ظاهرا مهم نيستند.يك جا هم از دهنش ميپره."منظورت چيه از فلسفه؟ همون سكس و اينا رو ميگي ديگه؟"
مي دانيد من فكر ميكنم همه جاي دنيا پر است از ادماي كم هوش ادمايي كه به ظاهر موفقند خيلي زرنگند يا با اتيكتند. گاهي همونطور كه قلمبه فلسفه ميبافند زياد جدي نگيريد ميتونند ركيكتر از ركيكهاي مادرزادي حرف بزنند.در همون زمان كه اخلاق، تبصره وايه ميروند ميتوانندكسي را از حيثيت بندازند .گوشت خوك نخورند امااز پوست و گوشت هيچ ادميزاده اي هم نگذرند.دنيا پر از ادماي عوامه دنيا پر ازسرگرميه ادمهايي كه اخلاق در حد اشك ريختن براي يك سريال تلويزيونه.واي چقدر اينا مهربونند.دنيا پر از جورج مايكله كه خودش عضو اصلي بنياد دارندگان اسلحه تو امريكاست ولي فيلم ضد جنگ ميسازه.يا اروپايي احساساتي كه no war راه به راه اين سالها راه ميندازند اما 8 سال سلاح شيميايي به خورد ما ميدانند.
اما يك فرقي كه بين اين دنياي عوام ما و دنياي عوام مغرب زمين هست اينه كه اونجا بر عوام وغير عوام قانون حكومت ميكند وبعد هم اين كه از شگردهاي تاريخ انسان بوده ابنه كه اين ادمهاي نخبه بودند كه اين قانون را نوشتند پس در نهايت اين ايده افلاطون به بار نشسته حكومت فلاسفه. اين عمق قضيه است .اما جاهايي هم هست كه عوام بر عوام حكم ميرانند.اينجا ست كه حاشيه نشيني نخبگان شروع ميشه.
چقدر حرف زدم .با تكه اي از ناتور دشت نوشته سلينجر تمام ميكنم:
"سقوطي كه من ازش حرف مي زنم و گمونم تو دنبالشي،سقوط خاصيه ،يه سقوط وحشتناك.مردي كه سقوط ميكنه حق نداره به قهقرا رسيدنشو حس كنه يا صداشو بشنوه.همين طور به سقوطش ادامه ميده.همه چي اماده س واسه سقوط كسي كه لحظه اي تو عمرش دنبال چيزي مي گرده كه محيطش نمي تونه بهش بده.واسه همينم از جست وجو دس ميكشه.حتا قبل از اين كه بتونه شروع كنه دس ميكشه.متوجه ميشي؟"
و يك چيز ديگري كه اميدوارم خوب شير فهم پسر دايي من شده باشه اين تكه كه:
"تو تنها كسي نيستي كه از رفتار ادما حيرون ووحشت زده س.اما چيزي كه تحصيلات به ادم ميده اينه كه اندازه ي ذهن ادمو نشون ميده تا چه حدي كارايي داره وتا چه حدي نه.ادم ياد ميگيره ذهنشو اندازه بگيره ولباس ذهنشو بدوزه."
ديروز از پله هاي محل كارم كه پايين مي امدم چهره جديدي با ريش انبوه واسلحه به دست روي ديوارها نشسته بود.ما ايرا نيها توي دنيا پر فاميليم.البته فقط توي 2 تا محله از دنيا.يكي محله هاي كمونيستي ودست چپي مثل عمو كاسترو ودايي چاوز يا خدا بيامرزد خانه قديمي بابا مائو يا اگر راهمان بدهند توي حياط كرملين ميتونيم چند تا درخت هرس كنيم يا باغچه بيل بزنيم.و يكي هم هر جا شربت شهاد ت پخش مي كنند و كافر كشي هست.
خلاصه بعد توي تاكسي نشسته بودم و يكي از اين خواننده هاي لس انجلسي هم سعي ميكرد به زور خواب ابادان و اونورها را ببيند كه بي رمق از گرماي هوا چشمم به در باز حسينيه ارشاد افتاد.واز قرار قبلي برنامه روشنفكران براي دفاع از لبنان. از انجا كه روشنفكر بودن در ايران كار خيلي سختي است كه اخرش معلوم نيست ادم سر از كجا در بياورد چندان موضوع جذابي در ايران نيست (حداقل در يك صده گذشته) بنا بر اين بيشتر كار كنج پستوي خانه فكر ادمهاست كه شايد گاهي هم كتابي مقاله اي سخنراني درز برود يكي ده نفر بشوند يا بخوانند.درست مثل ابراهه، ولي جريان منظم رونده و ابيار رودي وجود ندارد.
بگذريم اما دلم نيمد پياده نشوم حسينيه ارشاد اسمش حسينيه است اما بر عكس بقيه حسينيه ها توش سينه نمي زنند يبشتر تا جايي كه ميشه سعي ميكنند توش فكر كنند براي همين هم بيشتر موقع ها درش بسته است!
بگذريم از اين كه توي همين حسينيه هم وقتي وارد ميشوي يكنفر به خاطر زن بودن دعوتت ميكند بروي ان گوشه سمت راست كنار خانمها بشيني ويا بري طبقه دوم.نميدونم شايد به برداشت ما از گنبد بر ميگردد.شايد هم به برداشت ما از همه چيز بر ميگردد.بهتره زياد بهش فكر نكنيم چون در همين حسينيه هم ممكنه كاملا بسته بشه.
ادمهايي كه به اين محل مي ايند معمولا شناخته شده هستند.روشنفكران مذهبي، ملي مذهبي ها و اين اواخر هم اصلاح طلبها.اول خلوت بود بعد چيزي نگذشته بود كه خانم كولايي با چهره گشاده هميشگي اش امد.داشتم فكر ميكردم حتما از نگاه نو تري ميخواهيم به لبنان نگاه كنيم .به عمق اين فاجعه كه در حقيقت زبان حال همه ما كه ساكنين اين ارض مقدس خاورميانه ايم ارض مقد سي كه همين مقدس بودنش باعث دردسرش شده.در نگاه اول اين تقدس نفت است كه اينقدر دلبرش كرده اما حقيقت چيز ديگري است.انچه مردمان اين منطقه وبهتر است بگوييم مسلمانانش را در محاق قرار داده فرستادن عنصر تعيين كننده عقل بشري به حياط خلوت خانه هامان است.اينكه ديگر دنيا دنياي خليفه گري نيست.براي ماندن نياز به استراتژي به جاي شمشير است.يك امتياز دادن ودو امتيازگرفتن و خيلي چيزهاي ديگر كه فرصت بيشتري ميخواهد.
اما درست در حاليكه جنازه يك زنداني سياسي هنوز گرمايش را از دست نداده بود روشنفكران ما در حال محكوم كردن بيگناهان لبناني بودند درست است حقوق بشر حقوق بشر است اما حتما اين اقايان و خانمها بهتر ميدانند كه پشت اين قضيه چه سناريويي خوابيده است وبهتر ميدانند كه مردم بي گناه لبنان قربانيان چه نوع تفكر ايدئولوژيكي وسياسي هستند.اين بود كه پا شدم چون احساس كردم فضاي حسينيه ارشاد زيادي منور الفكري شده راستش.برقش انقدرزياد بود كه نمي شد واقعيتي را ديد.هر چند فضاي پشت درهاي حسينيه هرم گرمي را به صورت ادم ميزد اما هرم گرمي بود كه نه از لبنان اماازواقعيت حقوق بشر همين خيابانهاي وطني واقعيت را به سر وروي ادم مي پاشيد.
من كلا تلويزيوني نيستم اين هم يكي از عوايد برخي سختگيري هاي دوران كودكي است كه درآان لحظه آدم از دست پدر و مادرش كلافه ميشود و گاهي هم بغضي كودكانه دارد كه چقدر اينها ادمهاي بدي هستند كه نمي گذارند من اين كار را بكنم ولي سالها كه مي گذرد و قد ميكشي و انوقت كه موهاي پدر ومادر وجوان رو به سفيدي ميرود تو زيبايي را درآانها به شكل ديگري مي بيني ارزش هايي كه چه نيكو به تو انتقال داده اند.
بله آنهم نه به گشاده دستي فقط برنامه كودك جواز من براي پيچاندن پيچ تلويزيون بود.پدرم تاكيد زيادي روي كتاب داشت همش مي گفت حيف اين كتابها، تلويزيون عمرت را هدر ميدهد.حالا سالهاست كه وقتي ان روزها يادم ميايد در دلم به اين مشي تربيتي پدرم افرين ميگويم. خلاصه اين شد كه من تلويزيوني نشدم البته بگذريم از تنها تلويريون موجود كه بر نامه هايش انقدر دل مي برند كه بيشتر دل ميزنند.وبگذريم از اينكه بعدا satelliteامد كه خود داستان ديگري است.
خلاصه همين تازگي ها يك شب از سر گذر، گذارم به يكي از كانال هاي تلويزيون افتاد و نا گهان ديدم در يكي از اين برنامه هاي سينمايي دكتر حنايي كاشاني گويا انهم در كسوت بر گزار كننده در حال نقد يك فيلم سينمايي هستند.البته كلا دكتر كاشاني ادم خيلي up-to-date است مثلا وبلاگ انهم با زبان هم شخصي و هم دانشگاهي دارد و خيلي هم ادم بي تكلفي است و خلاصه از ان تيپ روشنفكراني نيست كه در كليشه هاي خيلي خاصي فقط خودشان را بروز مي دهند. قبلا هم در بحثهاي انديشه اي شبكه 4 دكتر را گاهي ديده بودم اما جالب بود كه دكتر سينمايي هم هست و جالبتر از ان اينكه در تلويزيون ادمهايي را گاهي ميبينيم كه عضو رسمي باشگاه اين رسانه نيستند. تا اينكه دوباره چند شب پيش يك لحظه به كانال 4كه به نظر من تنها كانالي است كه ميشود تا اندازه اي رويش حساب كرد(با احترام به تمام بينندگان ورزشي،سريالي،خبري و...TV) گذري افتاد. انچه من را ميخكوب كرد چهره دكتر غني نژاد بود فكر كنيد غني نژاد طرفدار اقتصاد ازاد انهم در ميزگردي با محور عدالت.كنارش يك حوزه اي، ديگري يك دانشگاهي محاسن دارو مجري با شمايلي كه بيشتر به ادمهاي امنيتي ميماند. اين بود كه گوشهاي من هم تيز شدند.خلاصه بحث بر سر اين كه عدالت بسته به ذهن انسانها يا د كارتي تر بگم عقل وعرف بشري است يا به تاكيد مجري هر كس به عروه الوثقي الهي وصل نباشد اصلا راهي به عدالت ندارد.يعني دنياي لاييك يا سكولار ا صلا نه عدالت را ميفهمند نه ان را دارند. در اين ميان چهره دكتر غني نژاد د يد ني بود .خلاصه بگذريم اينكه تلويزيون هم ميخواهداز دنياي جديد اما با نور پردازي و كارگرداني خودش حرف بزند، هم براي برخي مفاهيم واعتقادات موجود در عرصه ايدئولوژي موجود از چهره هاي نوانديش اين سالها استفاده كند.اما اين كه چه كسي حرف اخر را ميزند و واقعا ايا ديالوگي در كار هست يا نه، كه مشخص است.
از همه اينها كه بگذريم دكتر غني نژاد وهم حنايي كاشاني نو انديشان ازاده اي هستند وحضورشان در هر جا مغتنم است ولو تريبون انحصاري رسانه ملي.
