ديروز سرانجام پس از يك سال و اندي پس بمب گذاري لندن وبعد از انكه يك جوان برزيلي با جوانهاي القاعده اشتباه گرفته شد وجان بر سر سوداي ندانسته گذاشت، دادگاه لندن راي داد كه هيچ كدام از افراد پليس نميتوانند در جايگاه متهم قرار گيرند.ساده تر بگويم اين پليس لندن است كه زير ذره بين رويه قضايي مي رود نه ان پليسي كه به اشتباه انهم 7 گلوله به طرف جوان بخت بر گشته برزيلي شليك كرد.
همين قدر كافيست تا برگرديم به ايران خودمان،غايله اي براي يكي از مهمترين روزنامه ها با 13 سال سابقه انتشار،گذراندن يك دولت كارگذاري، دو دوره دولت اصلاحاتي ودولت تازه از گرد راه رسيده ابادگراني پيش ميايد كه بيشتر از هر چيز يك خبط مطبوعاتي است و نه بيشتر . پس از يك سهل انگاري استراتژيك كه مثلا با بستن ايران جمعه به احتمال زياد ميشد از پخش شدن بيشتر اتش جلوگيري كرد، يك اصطلاح در بخش كودكان در ايران جمعه انهم نه خود روزنامه، بهترين محمل براي بيش از 80 سال مسايل در گير يك قوميت مهم در كشور مي شود.
گنه كرد در بلخ اهنگري به گردن زدند مسگر شوشتري
7000نيروي توليدي فني خدماتي توزيع نمايندگي چاپ در استانه يك تزلزل جدي شغلي قرار ميگيرند و موجوديت حقوقي و حقيقي يك رسانه به پاي يك خودكشي اجباري ميرود.اين تنها داستان اين روزنامه نيست از انجا كه حقوق فردي و فرديت انسانه ارزان وتعريف نشده است بهترين جايگاه براي اقامه تمام دعاوي مديريتي قانوني والا اخر است.حتي اگر از كاريكاتوريستي كه بي تجربگي كرده- وحتما هر روز هم اين پتك بر سرش كوبيده ميشود كه تو يك كشور را به هم ريختي-بگذريم سردبيرش اشناي تمام مراحل بغرنج روحي وجسمي زندان شده است.قاسمفر نوعي يك فرد است كه بايد متنبه مسايل پيچيده يك كشور ويك تاريخ باشد.
اما سفري ديگر را هم برويم و اين داستان هزار دستان را ببنديم.يك روزنامه دست چندم دانماركي به عمد وموهن موجب شد تا نه تنها حدود اگر نه 1 ميليارد اما كمتراز ان بشورند،اقتصاد و روابط خارجي اين كشور در استانه ور شكستگي قرار گيرد- هر چند چنين هم نميشد- نه روزنامه اي بسته شد نه كاريكاتوري به زندان رفت نه حتي توبيخ شد.فقط يك روز رييس مملكت در تلويزيون امد وجدا پوزش خواست.
فرد، رسانه، شهروندان، خانواده ها...همه ما بايد تنبيه شويم تا مشكلات اساسي ومديريتي اين كشور حل شود.
ثروتمندترين هاي دنيا (ونه پولدارترين ها چون ما هم كشور پولداري هستيم اما ثروتمند نيستيم) اين روزها در دومين شهر بزرگ روسيه، شهر تزارها شهر، كاخهاي مجلل و روياهاي روسي گرد هم امده اند تا درمورد سياسي ترين مسايل دنيا تصميم بگيرند بگذريم از اينكه ميزبان دايما به بوش طعنه وكنايه زد و اتشبار خاورميانه ضيافت چندان خوشي بجا نگذاشت.اما اين همه نيست سن پترز بورگ دلبر تر از اين هاست.
سن پترز بورگ براي 1 ماه شب و روزش تقريبا يكي است.غروب وطلوع خورشيد چندان تفاوتي با هم ندارند.به اين ميگويند" شبهاي سفيد" توريستها تا صبح در شهر گشت ميزنند و از فراز پلهاي روي رود نوا ميگذرند.اسم اين پلها خيلي با مزه است.پل بوسه كه محل خداحافظي سربازها با عزيزانشان بوده يا پل شكلات كه نزديك خانه صاحب يك كارخانه شكلات سازي بوده و رود نوا به يك رود شيري تبديل ميشود خلاصه انقدر پترز بورگ دلرباست كه روح تزارها دل از ان نميكند.
ديروز كه اخبار لبنان را ميخواندم يك لحظه وراي تمام دلسوزيها، سياست ها يا هر چه كه هست فكر ميكردم چه دنياي عجيبي درست به فاصله 1 راه زميني كوتاه اينسو اتش ميبارد وسالهاست مردمانش سر گشته اين اتش بازيند .
وانسوتر زندگي به ارامترين شكل موجود هر روز نهالي ميكارد..يكنفر تفنگ مي سازد يكي ميچكاند يكي اتش بازي ميكند يكي اتش به خان و مان ميزند. در خاورميانه اما شبها سفيد نيست .شبهاي خاورميانه سرخند. بگذريم كه خيليها اين رنگ را دوست دارند چون همه نمي توانند زير نور خورشيد زندگي كنند.
پس از مدتهای دراز خو گرفتن به جوهری کردن سر برگهای روزنامه و اینک روزهای دم کرده بیکاری،ورود به دنیای مجازی به این سبک را به فال نیک می گیرم.هر چند که تبحر در چنین فضای پر نوسانی از زندگی ـکه ما داریم ـکار هر ابر انسانی نیست.امروز برای امروز است و فردا مشت بسته ای که دیگرانش می گشایند.
و در مورد آیه سردر این خانه،کپی رایت آن به زبان گزنده اما شیرین کسی بر میگردد که زمانی همسفره حکمت باستانی ایرانیان بوده است آن هنگام که عصاره نگاه فلسفی خود را از زبان و ملهم از پیامبر دریاچه ارمیه نگاشت.
"انکس که خندیدن نمی داند بهتر آنکه این کتاب را نخواند"این اولین چیزی است نیچه درمقذمه حکمت شادان مینویسد و همانجا و تا انجا که بیاد دارم امده که نیچه گرایش زیادی به سرزمینهای جنوبی و افتابی اروپا ذاشته و به قول مترجم ابن اثر را تحت تاثیر زندگی خوشباشانه وسماع معنوی و آن والایش سرمست کننده صوفیان اسلامی دانسته اند که به گمانم خود آنها تا حد زیادی نیز متاثر از روحیه شادو آزادانه بدوی مردمان شمال افریقا بوده اند.
از این پس در این مورد بیشتر خواهم نوشت از پیرنگ گسترده فرهنگ مذهب سیاست واقتصاد که در پس شادمانیست و البته این تنها گفتنی نیست چه که تراژدی وکمدی دو روی یک سکه اند.
از سبک اغازین نگارشم نیز ناامید نشوید کم کم یخهای فاصله اب خواهد شد هر چند که هر بلگری سبکی برای نگارش و ماندن دارد و من از اغاز بنا را هر چند بر انعطاف، اما به گونه داشته ها و روش خود گذاشتم.
تا ضیافتی دیگر..
